baresh81



روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سکون

  سکوتی است  به رنگ هیچ

به پاس کلمات سکوت می کنم

 هیچ می شوم

 دیگر دم از هیچ نمی زنم

 سه نقطه نه

هیچ هیچ

جایی برای علامت سوال نیست  

رها شدم بی هیچ

رهایم مکن  بدون هیچ

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388ساعت 2:58 PM توسط لیلا نظرات (6)|

همه چیزآرام است

وقتی هوا به شدت کافه ای است

فنجان قهوه ات را هم می زنی

دانه های قهوه بر بدنه تجربه های پیشین فنجان

آویزان می شوند

میل  نوشیدن بوسه ای دیگر

بر ته فنجان

 از ترس زانو می زند

**

چکیده می شوی

 بر حاشیه چشم هایی که از انبوه

خالی اند

 ته حافظه ی  کافه می مانی

 بدون اینکه کسی

حتی برای فالی دیگر

برایت فنجانی

 برگرداند

 روی نبض هوا

 شکل می گیری

 رها می شوی

 و هیچ می شوی

**

 کافه در چشم  عابران

 به خواب می رود

چشمانی مملو می شوند

و روی غریزه  از یاد می روند

 

همه چیز  آرام است

 باران می بارد

 تا هوا را پاک کند

و مسیرت  را بشود

  تونیستی

اما

 فنجان قهوه پر از توست

و آنهایی که روی کودکی ام

 بار انداز کردند  

 همه چیز آرام است

 یه قهوه داغ پر از غریزه

و صدایی که روی هوا ترک خورده

به ناچار ادامه دارم

 تا جایی

 روی حاشیه سنگی

بی تو یادگار شوم

راستی  از بین مسافران قهوه ای کافه

کسی مرا به یاد خواهد آورد؟

نوشته شده در جمعه 22 آذر ماه سال 1387ساعت 3:14 PM توسط لیلا نظرات (3)|

 

این همه سال برای زندگی نکردن بس است

 تو این چهار دیواری خسته

آدرسش را خودت

 روی   ذوقم چرو ک کردی

چشم هایم برای تو می چرید

 و دستانم مثل همیشه

 روی هیچ به سرفه می  افتاد

  طعم دهانم چه زود

 نرسیده به  خرمالو

 گس می شد

 چشمی به نامم

سند نخورده

 اینجا  کنار خودم

جای من خالی است

 چقدر حرص  می خورد

 باد چرا روی ریحان های من می پرد

 این قانون ابدی است؟

 دیده اید

 کودکی ام را

 زیر لباسم پنهان کرد ه ام

 

از هیچ پر شده ام

 واز خود با چه سرعتی  دور

خوب به یاد می آورم

 چه زود

روز ها را به شناسنامه ام  تعارف  کردند

  و شب ها را  در انتظاری حجیم

 به خواب بردند

 حال صبح گرفته

سالهاست  وضو نگرفته ام

 کجا  نشانی دهم

 مرا  با کبوتر های نقاشی هایم  پر دهید

 تا روی غریزه آفتاب

 قد بکشم

تا تکامل گیاه   چقدر راه است؟

باد بادک هایم را به  که بسپارم؟

روی صدای خدا

 کسی آیا نام  مرابه یاد می آورد؟

نوشته شده در شنبه 16 آذر ماه سال 1387ساعت 4:10 PM توسط لیلا نظرات (6)|

 

سنگ شدم

 روی سنگ فرش های خیابان

 پا که می گذارم چیزی حس نمی شود

 لای انگشتانم دیگر عرق نمی کند

ناخن  های نمی شکنند

 دیگرموی روی پوست شستم نمی روید

 

می دانم به اتوبوس بعدی نمی رسم

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387ساعت 2:58 PM توسط لیلا نظرات (3)|

  

 گناه من چیست

تو لیز خوردی روی چشمانم

 اناری نارس  به من تعارف کردی

 تا به تو نزدیک شدم

 ثانیه ها سریع السیر شدند

قانون  سوت کشید

آب انار چکه شد روی روز های رفته

 

 همسایه ها یکی یکی اعتراض کردند

 اینجا جای عبور نیست

 

هوا دلش گرفت

ته کوچه یخ زد

 دستانم سرخ شدند

 

باران که آمد

بدون چتر  ماندی

توخیس شدی

من خیس شدم

 تو خیس

 من خیس

 

باران هنوز می آمد

که تو رفته بودی

من بی چتر

 خیس  خیس  ماندم

 و تو رفته بودی

 

 

  از کدامین کوچه پیچیدی

 پاهایم  دچار فراموشی شده اند

 

خیره شدم روی   تکه نانی که برایم لقمه کردی

و اناری که دیگر نمی چکید

**

  از کدامین کوچه پیچیدی

من بهار را گم کرده ام

 **

از کدامین کوچه پیچیدی

 پاهایم  دچار فراموشی شده اند

نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387ساعت 11:33 AM توسط لیلا نظرات (4)|

 

 

 

 ***

خزیده ای روی شقیقه هایم

  نفس که  میکشم بالا می آیی

  و

 پایین می افتی

  مثل یه قطره

 گم  می شی روی  چشمام  ..

 

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386ساعت 4:19 PM توسط لیلا نظرات (5)|

 

دکمه  عادتم گم شده  بود

وقتی  فهمیدم

که برهنگی صدایم

 سرما را به یادم آورد

روبروی این باد

کسی به یاد لباس پاره اش

 زیر  چشمانش

 افسون نخ می کرد

 ایستادم

 شاید

 زیر رد پاهای مانده بر برف

تکه ای صبح  بیابم

و به آرزوی هم زیستی با آفتاب

 به صلیب بکشم

 این چشمان پر ازدحامم را ....


نوشته شده در چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386ساعت 1:14 PM توسط لیلا نظرات (5)|

آرام  بند کفش هایت را بستی

 باد  لیوان آبی  

 روی  نزدیکترین بوسه ات ریخت

و انگشت اشاره ات مرا به دورترین فاصله

 رها کرد

 اما من باز ادامه داشتم

 کسی صدای بریدن نفس هایم را

روی چشمان فرو ریخته شب نشنید

 باز می گردم روی بوران دستانی که

 در گیومه آغوشت  تکرار شده بود

 و روی تکاپوی بیهودگی

 غلت می زنم

  باز هم نبضم

روی  دلهره لبانی که دیگر نبود

 تکذیب  شد

 اما من هنوز ادامه داشتم

 روی استپی خالی از هوا

تا از روی آفتابی ندیده

 مشق  بنویسم..

و هر بار سرمشقم

تکرار خیسی چشمانی  باشد

 که مرا

 به آبی ترین  ایستگاه خاطرت می رساند.......

شاید من هم روی

فصل های کبودم

 گم شده  باشم......

.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 25 دی ماه سال 1386ساعت 10:53 PM توسط لیلا نظرات (3)|

 

 

من به مفهوم عشق

 مجرد شدم....

 

چکیده  شدم

روی چشمهای مردی  از  نفس های مسیح

خالی  از احساسی مومیایی

 میهمان اهرام بودم

  تهی از اکسیژن

روی بهار خواب همسایه 

 لحاف کشیدم

من به فرمان فرعون

با چوب دستی چوپانی از قبیله فاصله

به مفهوم عشق

 مجرد شدم

   نیازی به محراب نبود

 که من باز به  تکرار  پندار

 عاشق شدم

 تا روی پوچ پایان

از بوی گندیده وحشتی که دیگر نبود

تبخیر شوم..

 

... من به مفهوم عشق

 مجرد شدم

نوشته شده در سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386ساعت 4:24 PM توسط لیلا نظرات (3)|

 

 

   اتفاق

 

   اتفاقی نارس   ته گلویم مچ انداخته

 

   سرما خستگی را روی دوشم   هذیان می کند

  روی  تکرار  حادثه ها  دراز کشیده ام

این  روزها چقدر هوا گرفته

   کسی پیله های تنهایی اش 

را روی سرم  می تکاند

 جارویی اگر بود

شاید  مرد سپور به یادم می آمد

 زباله ها را کجا بریزم

 ته حوصله  کپک زده ...

 

نوشته شده در سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386ساعت 4:16 PM توسط لیلا نظرات (4)|

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

پیوند های روزانه

آرشیو سایت

پیوند ها

طراح قالب

امکانات سایت

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس